آدرس عکس فاوآیکون خود را وارد کنید : [RB:Rozblog_Dynamic_Code]

درحال بارگذاری ....
به عنــــصــــر شـــــــیــــک خوش آمدید.وارد یا عضو شوید کاربرگرامی شما اکنون در مسیر زیر قرار دارید : سوالات خداوند در روز قیامت...

خداحافظ. ببخش که خطایت را “درشت”نوشتیم نه”درست”

خداحافظ. ببخش که خطایت را “درشت”نوشتیم نه”درست”


رئیس جمهور محبوبم ببخش که ۴ سال قبل صداسیمای مان هم برایت جشن نگرفت…

ببخش که جشن پیروزیت تا ۷ دی به کام تو و رای دهندگانت تلخ شد…

 ببخش که ۸ سال “دوندگیت” را به یک سال “گرانی” فروختیم…

ببخش که بدون دانستن از کارهایت بد گفتیم پشت سرت

 ببخش که این روزها هم کسی برایت جشن خدا حافظی نمی گیرد…

 ببخش که خطایت را “درشت”نوشتیم نه”درست”

1013916 446601338768396 884063533 n خداحافظ. ببخش که خطایت را درشتنوشتیم نهدرست

 گیریم که خطا داشتی قبول ولی تو ببخش که حتی یادمان رفت تو از معدود کسانی بودی که بعد انقلاب به دور افتاده ترین شهر و روستاها رفتی و ….

 تو تنها کسی بودی که در مقابل تمام گند کاری ها ایستادی

 در نهایت چی نصیبت شد جز …

 تمام مشکلات اقتصادی سر تو شکست

 خلاصه ببخش که در ۸ سال”پیرت” را درآوردیم و از روزی که آمدی کاریکاتورت را هم کشیدیم…

 ببخش حالا که مسافر شده ای کاسه ای آب هم پشت سرت نمی ریزند…

 ببخش که ما فراموش کاریم…

 اما بدان دوستدارانت همچنان دوستت دارند…

 خداحافظ

 

و اما یک جمله  خطاب به آن دسته از  نمایندگان مجلس، کاندیدای ریاست جمهوری، آیت الله، خواص بی بصیرت  و … که در این چهار سال خطاهای دولت را انحراف تعبیر کرده و انصافا کم نگذاشتند. آن ها که مصداق این جمله رهبری هستند آنجا که فرمودند: “وقتى رحمت الهى براى ما پیش خواهد آمد که مواظب و مراقب خودمان باشیم؛ مراقب حرف زدنمان، مراقب اقدام کردنمان، مراقب تبلیغاتمان. این فضاى بى بند و بارى در حرف زدن، در اظهارات علیه دولت، علیه کى‌ به خاطر اغراض، اینها چیزهائى نیست که خداى متعال از اینها به‌آسانى بگذرد.   

 

خطاب به شما ها می گویم: هرچند کمی دیر شده است ولی توبه کنید.

321315 422804064481457 1219612720 n خداحافظ. ببخش که خطایت را درشتنوشتیم نهدرست

سه شنبه 25 تير 1392

خداحافظ

,

ببخش که خطایت را “درشت”نوشتیم نه”درست”

,

زرنگترین پیرزن دنیا

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد .سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصا مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتا به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت قرار ملاقاتی با مدیرعامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمایی شد مدیرعامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم  گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند  تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیرعامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است زن در پاسخ گفت خیر این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است پس انداز کرده ام و از آنجایی که این کار برای من به عادت بدل شده است مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید مرد مدیرعامل که اندامی نحیف و لاغر داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلا سر چه مقدار پول؟ زن پاسخ داد بیست هزاردلار و اگر موافق هستید من فردا ساعت 10صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است مرد مدیرعامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 برایش برنامه ای نگذارد.

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح ان خانم همراه مردی که ظاهرا وکیلش بود در محل دفتر مدیرعامل حضور یافت .

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیرعامل خواست که در صورت امکان شلوار و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد.مرد مدیرعامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد مرد مدیرعامل که پریشانی او را دید با تعجب از پیرزن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر یکصد هزاردلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد که مدیرعامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما  پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!

شنبه 22 تير 1392

زرنگترین پیرزن دنیا

,

خدایاشکر

روزى، مردى خواب عجیبى دید! دید که پیش فرشته*هاست و به کارهاى آنها نگاه مى*کند. هنگام ورود، دسته بزرگى از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تند نامه*هایى را که توسط پیک*ها از زمین مى*رسند، باز مى*کنند و داخل جعبه مى*گذارند.

مرد از فرشته*ها پرسید: شما چه*کار مى*کنید؟ فرشته در حالى که داشت نامه*اى را باز مى*کرد، گفت: اینجا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست*هاى مردم را، تحویل مى*گیریم.

مرد کمى جلوتر رفت، باز تعدادى از فرشتگان را دید که کاغذهایى را داخل پاکت مى*گذارند و آنها را توسط پیک*هایى به زمین مى*فرستند.

مرد پرسید: شماها چه*کار مى*کنید؟ یکى از فرشتگان با عجله گفت: اینجا بخش ارسال است؛ ما الطاف و رحمت*هاى خداوند را براى بندگان به زمین مى*فرستیم.

مرد کمى جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است!

مرد باتعجب پرسید: شما چرا بیکارید؟! فرشته جواب داد: اینجا بخش تصدیق جواب است. مردمى که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند، ولى فقط عده بسیار کمى جواب مى*دهند.

شنبه 22 تير 1392

خدایاشکر

,

فقط كمي بيشتر فكر كن

بهترین لحظات زندگی, مطالب خواندنی و زیبا

به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند.

 به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.

به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.

 به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.

 به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.

بهترین لحظات زندگی, مطالب خواندنی و زیبا

من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند، سوگواری می کنم.

من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،گریه می کنم.

 به افراد دور و بر خود فکر کنید ...
کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.

بهترین لحظات زندگی, مطالب خواندنی و زیبا

قدر لحظات خود را بدانید.
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !

"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.
اندکی فکر کن ...

دو شنبه 17 تير 1392

فقط كمي بيشتر فكر كن

,

زرنگترین پیرزن دنیا

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد .سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصا مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند و طبیعتا به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت قرار ملاقاتی با مدیرعامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمایی شد مدیرعامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم  گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند  تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیرعامل با کنجکاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است زن در پاسخ گفت خیر این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است پس انداز کرده ام و از آنجایی که این کار برای من به عادت بدل شده است مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید مرد مدیرعامل که اندامی نحیف و لاغر داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلا سر چه مقدار پول؟ زن پاسخ داد بیست هزاردلار و اگر موافق هستید من فردا ساعت 10صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است مرد مدیرعامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 برایش برنامه ای نگذارد.

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح ان خانم همراه مردی که ظاهرا وکیلش بود در محل دفتر مدیرعامل حضور یافت .

پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیرعامل خواست که در صورت امکان شلوار و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد.مرد مدیرعامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد مرد مدیرعامل که پریشانی او را دید با تعجب از پیرزن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر یکصد هزاردلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد که مدیرعامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما  پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کند!

یک شنبه 16 تير 1392

زرنگترین پیرزن دنیا

,

داستان جالب مرد و راهبان

اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای

 خراب شد.مرد به سمت صومعه رفت و به رئیس آنجا گفت :

ماشین من خراب شده. می توانم شب را اینجا بمانم؟ رئیس

بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و

حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست

بخوابد صدای عجیبی شنید.صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود

صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اماآنها

به وی گفتند:ما نمی توانیم این را به تو بگوییم چون تو راهب نیستی

مرد با نا امیدی تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.چند سال بعد ماشین

 همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد. راهبان بازهم

او را به صومعه دعوت كرده،ازاوپذیرایی و ماشینش را تعمیر كردند.

آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل

شنیده بود،شنید. صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان باز

هم گفتند:ما نمی توانیم این را به تو بگوییم.چون تو یك راهب نیستی

این بار مرد گفت:بسیار خوب، اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ

سوال را بدانم این است كه راهب باشم، من حاضرم بگوئید چگونه

 می توانم راهب بشوم؟ راهبان پاسخ دادند تو باید به تمام نقاط كره

زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود

 دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی.

 وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.

مرد تصمیمش را گرفته بود.رفت و ۴۵سال بعد برگشت و در صومعه

 را زد. مرد گفت:‌من به تمام نقاط كره زمین سفر كردم و عمر خودم

را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم.تعداد برگ های گیاه دنیا

***,***,***,***,۲۴۵ عدد است.و ***,***,***,***,۸۶۲ سنگ روی

 زمین وجود دارد راهبان پاسخ دادند: تبریك می گوییم . پاسخ های تو

كاملا صحیح است اكنون تو یك راهب هستی . ما می توانیم منبع آن

صدا را به تو نشان بدهیم. رئیس مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی

 كرد و به مرد گفت:صدا از پشت آن در بود. مرد دستگیره در را چرخاند

 ولی در قفل بود. مرد گفت: كلید این در را به من بدهید راهب ها كلید را

 به او دادند و او در را باز كرد. پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد

 درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند. راهب ها كلید را به

 او دادند و در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت

سرخ قرار داشت.او بازهم درخواست كلید كرد .پشت آن در نیز در

 دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت.و همینطور پشت هر دری در

دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت:این كلید آخرین در است. مرد كه از درهای

 بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.او قفل در را باز كرد.

دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد

كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد

 

بقیه داستان در ادامه مطلب

یک شنبه 10 تير 1392
ادامه مطلب